تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم

مرا دریاب ای عشق که بی تو به پایان میرسم

 

سلام به همه دوستان عزیز مخصوصا تبسم تبسم عزیزم من خیلی سختی کشیدم میدونی همون طور هم که گفتم این دختر رو  برای این انتخاب کردم که میدونستم دلش هرز نیست که با هر کلیدی باز بشه میدونستم اگه به خودم علاقه مندش کنم تا همیشه برای منه پدرم در اومد تا باهاش طرح دوستی ریختم قدرش رو هم میدونم دختر با وفاییه خیلی مهربونه من تجربه کرم خیانت رو رفتارهایی که قبل از خیانت هست چه جوریه  تبسم جان  خیلی از مطالبم رو پاک کردم که در مورد اون دختره که قبلا باهاش بودم  بود نمیخوم دیگه یادش بیافتم دختری رو پیدا کردم با وفا مهربون پاک مومن وخلاصه اون چیزی که میخواستم همه این ها هم به کنار  دختر زیبایی هم هست امیدوارم همه اونایی که شکست عشقی داشتن از گذشته درس بگیرن جای اینکه  غصه بخورن برن دنبال یه وفادار یا حق

وفای بی وفایان کرده پیرم

برم یار وفاداری بگیرم

اگر یار وفاداری نگیرم

سر خاک وفاداران بمیرم


شنبه سیزدهم تیر 1388 |

 

تفاوت عشق و هوس

تفاوت عشق و هوس{ در ارتباط دختر و پسر یا در ازدواج}
1 – عشق معطوف به غیر از خود است. در حالیکه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زیر را مقایسه کنید:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات می میرم  
                                                                               
- (برای من) هیچکس مثل تو نمیشه
- ( من ) همیشه به فکر توام
-( من) را فراموش نکن
- ( من ) از تو رنجیدم
در حالیکه در عشق، توجه به حالتها و لذتهای خود نیست. و خواست و شرایط معشوق جایگزین خودخواهی فرد می شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای
2 – هوس پاسخ به یک نیاز جسمانی و روانی است، مثل نیاز به آب، نیاز به اکسیژن ، نیاز به غذا. ولی عشق فراتر از یک چنین نیازی هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشکوفایی فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمی کند، کوچک نمی کند. عشق عزت و احترام دارد و این احترام از روی بی نیازی و بزرگی عشق حاصل می شود. شاید در فیلم ها دیده و شنیده باشید که فردی می گوید« من عشق را گدایی نمی کنم».
هر چه جز عشقست، شد ماکولِ[1] عشق
دو جهان یک دانه پیش نَولِ[2] عشق
دانه یی مر مرغ را هرگز خورَد؟
کاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟
 
3 – عشق محدود کننده و زندانی کننده معشوق نیست. عشق آزاد کننده است. اگر فردی را مجبور کنیم که همه علائق ، سلیقه ها و تفکراتش را فقط متوجه ما کند و فقط به ما بیندیشد، او را محدود به خودمان کرده ایم، نه اینکه عاشق خودکرده باشیم. در واقع این عشق نیست، این یک هوس است و ما را وابسته به شخص دیگری نموده است.
آنکه او بسته غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق، کو بی منتهاست  
جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت، برترست 
بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.
 
4 – عشق با بدبینی و سوء ظن همراه نیست. عشق یک اعتماد است. یک اطمینان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت یک آگاهی عمیق به وجود می آید. لذا ابتدا اعتماد به وجود می آید و بعد عشق منعقد می شود.
بعضی ها می پرسند «باید اول عاشق شد بعد ازدواج کرد یا اول ازدواج کرد بعد عاشق شد؟!»
در جواب باید گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهی عاشق بشوی که کار از کار گذشته است و آن فرد هر خصوصیت یا رفتار و یا افکار و احساسی که داشته باشد، باید تحمل کنید، نام این عشق نیست.
از طرف دیگر بدون بررسی ، شناخت ، تحقیق و ارتباط رسمی چگونه می توان عاشق فردی شد تا در پی آن ازدواج کرد؟ ( یعنی روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است)
خلاصه اینکه، طی یک فرایند رسمی که خانواده ها در جریان هستند، و ارتباطات شما آشکار و شفاف هست. با مشورت و بررسی شما و خانواده هایتان از فرد مقابل آگاهی به دست می آورید، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افکار یکدیگر را می سنجید و سایر معیارهای مطلوب را دقیقا ارزیابی می کنید. بدیهی است که اگر این موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد می شوید( نه هوس پیدا کنید).
اما هوس اینست که معمولا به صرف مجاورت ایجاد می شود. همکلاسی، هم محله ای، همکار، فامیل و ...، می بینید، خنده ها و عشوه هایش را حس می کنید، شیطنتها ، بازیگوشی ها، و کلاس گذاشتن هایش را نظاره می کنید، به دلتون می افتد که عاشقش هستید و با خیالات مستمر از او غولی می سازید که فقط بعد از ازدواج شکسته می شود و واقعیت آن روشن می شود. معمولا چنین دو نفری به جای شناخت یکدیگر، انرژی خود را صرف احساسات یکدیگر می کنند، دل میدهند و قلوه می گیرند، هر روز به تعداد زیادی برای یکدیگر می میرند، یا حداقل غش می کنند  و تعارفات کلاس بالا نصیب هم می کنند، از وجود یکدیگر ممنون می شوند، از هم زیاد تشکر می کنند، با مطالعاتی که در مورد مخ زنی دختر یا پسر در اینترنت یا ....آموخته اند سعی می کنند طرف مقابل را شیفته خود سازند ( به هر قیمتی)به هم زیاد کادو می دهند، متون ادبی جالب ، آهنگهای احساس نواز، و مبالغه های غیر عقلانی به یکدیگر پیشکش می کنند، کم کم نقش پدر، مادر، دوستان، همکاران و ... را حذف کرده و همه را یک جا به محبوب خود پیشکش می کنند، و وقت خود را یا با او پر می کنند یا با خیالات او سر می کنند و در خیالات خود او را تک ستاره ای می دانند که آسمان قلب آنها را نورانی می کند، بدون او زندگی معنی و مفهوم و شور خود را از دست می دهد. او یک انسان نیست، یک فرشته است، او هیچ عیبی ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، کابوسی وحشتناک هست. مفعول شعرهای تمام ترانه های شاد و غمناک به نوعی به محبوب آنها بر می گردد، واینگونه این احساسات غیر قابل کنترل می شود ، در حالیکه عشق همانطور که گفته شد، فرایند مشخصی از آگاهی می باشد. منظور این نیست که از احساس تهی باشد، نه ، اما احساس یکی از پارامتر های مهم در کنار پارامترهای آگاهی هست که نمی تواند جای خالی دیگر خصیصه ها را پر کند.
احساس انفجار آمیز در رابطه ها منجر به تحریف واقعیت ها شده و آنقدر آب را گل آلود می کند که خود فرد به هیچ وجه قادر به شناخت صحیح طرف مقابل خود نیست. و پس از فروکش کردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت میان خیالات خود و واقعیت ها را درک می کنند.
 
5 – عاشق، خود را ملزم می داند که حریم عشق و معشوق را رعایت کند و هنجارها را به نفع لذت خود نمی شکند. عاشق در پی کام گرفتن از معشوق، پیش از آنکه این حریم کامل و رسمی شود، نیست. باید کانون خانواده شکل گیرد و انعقاد پیمان زناشویی انجام پذیرد و طرفین مسئولیت زندگی و تعهد کامل را نسبت به هم بپذیرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطی که جنبه لذت جویی داشته باشد (قبل از تعهد کامل زناشویی و در چارچوب قانون)، صرفا آسیب پذیری عشق را به همراه دارد و این آزمایش کردن عشق نیست، بلکه سیراب کردن هوس و عطش شهوانی است.
عشق هایی کز پیِ رنگی بُوَد
عشق نَبوَد ، عاقبت ننگی بود       
 
6 –  چنین مواردی از نشانه های هوس هستند: زودرنجی، قهر و آشتی ، دل خوری، نگرانی، تردید ، عجله در به نتیجه رسیدن، امروز و فردا کردن، زبان بازی کردن، با چند نفر ارتباط صمیمی وعمیق عاطفی گرفتن، رویاپردازی در مورد فرد، چشم پوشی از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه های هوس است، در حالیکه عشق ، قامتی رعناتر، بزرگتر ، قوی تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگرانی از درست رفتن، ندارد. عشق هایی که نگرانی آفرین، اضطراب آور و دمدمی مزاج و به ظواهر فرد بستگی دارد، همان هوسها هستند که « محور من» در آنها قوی است . یعنی فرد همه چیز را برای خودش می خواهد ، نه معشوق
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علت هایِ ما
ای دوایِ نخوت و ناموسِ ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسمِ خاک از عشق ، بر افلاک شد
کوه، در رقص آمد و چالاک شد
 
7 – عشق پیش نیاز لازم دارد.
یعنی فرد باید رشد کند و از مراحلی بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. کسی که هنور با والدینش درگیر است، سازگاری با همکاران ندارد، رابطه صمیمانه ای با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصمیم های مهمی در زندگی نگرفته یا به اجرا در نیاورده است، از این شاخه به آن شاخه می پرد، هدف زندگی خود را شفاف ترسیم نکرده است. و حتی در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتی برای وضع ظاهری ، پوشش و نحوه رفتارش نرسیده است و مردد بوده و روز به روز شکل به شکل می شود و هویت خود را نیافته است، مانند کودک پیش دبستانی است که برای اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمی تواند در نقش دانشجو باشد. حتی اگر بر روی صندلی های دانشگاه بنشیند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفی ، بلوغ اجتماعی، بلوغ فکری، بلوغ روانی و ...، پیدا می شود، در غیر این صورت فقط هوس خامی بیش نیست.
 
8 – عشق باید یک وحدت و یکپارچگی بین شما ، افراد و همه هستی ایجاد کند. اگر رابطه دختر و پسری، با پنهان کاری، تعارض ، درگیری با دیگران، احساس گناه، اضطراب، تردید، و قطع روابط اجتماعی با دیگران، مشکل در شغل ، تحصیل ، روابط خانوادگی و ...، همراه هست باید مطمئن شد که هوس، خود را به جای عشق به آنها معرفی کرده است. و چنین شروعی برای رابطه، پایان هایی به مراتب دردناکتر و فجیع تر به همراه دارد.
در نگنجد عشق در گفت و شنید 
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید

سه شنبه نهم تیر 1388 |

 

دیروز بعد از چند ماه یکی از دوتانم رو دیدم اسمش علی پسر خوبیه خلاصه در حین صحبت کردن بودم که فاطمه از کلاس اومد گفتم علی اینو میبینی عشق منه گفت پوریا میشناسمش دختر خوبیه ازش پرسیدم گفتم به نظرت چه جوردختریه بهم خیانت میکنه یا نه گفت خودت که بهتر میشناسیش دختر متین و خوبیه اهل رفیق بازی و این حرفا نیست خاطرت جمع داداش بهت وفاداره فقط یه چیزی پرسیدم علی چه چیزی گفت ولش کن گفتم بگو دیگه با کلی اسرار و اینا گفت قبل از تو فقط با یکی دوست بوده تنم سرد شد گفت فکر بد نکن دربارش همونیه که تو میخوای گفتم یعنی چی با یکی دوست بوده گفت با محمد گفتم اااا چرا ما نفهمیدیم گفت همین دیگه محمد پارسال به سرش میزنه من باید  با این دوست بشم و میافته دنبالش محمد بعد هشت ماه باهاش رفیق میشه اونم فقط تماس تلفنی دختره هم عاشق محمد میشه اما محمد میره با یه دختره دیگه و اینو داغون میکنه دختره هی زنگ میزنه اخه چرا با من این کارو میکنی تو که این همه دنبال من بودی چرا اخه محمد هم قطع میکنه پرسیدم رابطه شون چه جوری بوده علی من میدونم این پاک تر از این حرفاست علی گفت خاطرت جمع رابطه شون فقط و فقط تلفنی بوده یه موقعی هایی هم محمد توبیرون باهاش حرف میزد حتئ دستاشون یک بار هم بهم نخورده پرسیدم بعدش چی گفت بعدشم فاطمه به محمد گفت بعد از تو با هیچ کس دوست نمیشم اما حالا که با تو شده گفتم علی من عاشقشم بابام در اومد تا بهش برسم پدرمو در اورد گفت حالا نظرت راجع به اون عوض نشده که نه گفتم نه هنوزم دوسش دارم حتئ الان بیشتر بهش محبت میکنم چون مثل خودم شکست رو تجربه کرده بابای محمد روهم در میارم به فاطمه هم هیچی نمیگم انگار نه انگار اصلا مگه من چیزی میدونم خندید و هیچی نگفت


یکشنبه هفتم تیر 1388 |

 

جملات عاشقانه سری جدید

سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه رو نداره تنديسي زيبا نمي شه.فقط يکبار فرصت داري تا از وجودت..

.....


ادامه مطلب

پنجشنبه چهارم تیر 1388 |

 

دیوان خیام

گر شوم   با خسته ي پيكر  ،غريق       مركب رندي   ،  مجويم   در طريق  

     مذهبم گر مستي و ميخوارگيست        شرب و خمرم خود گواه بندگيست  

 

 

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

 ادامه در ادامه مطلب)(+)


ادامه مطلب

پنجشنبه چهارم تیر 1388 |

 

خسته شدم از همه از این  شهر از عشقم چیزی ندیدم ها ازش هم ممنون هستم به فکرم هست برام کم نمیذاره اما از این محل خسته شدم همه دشمن شدن بابا منم سید همونی که عید غدیر جماعت میشدید میومدید تا از پولی عیدی تبرک بگیرید به قول خودتون دستم خیره پس چرا دارید با من اینجوری تا میکنید به فکر فروش خونه  افتادم اما زمین ها راکته میترسم بفروشم خونه گیرم نیاد میخوام بکنم از این شهر برم

 

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند


پنجشنبه چهارم تیر 1388 |

 

سلام مدتی نبودم خوبید خوش میگذره خدا رو شکر به من بد جوری خوش میگذره بعد از ۳ماه تلاش روز و شب تونستم به اون دختری که میخوام برسم همون فاطمه همونی که خیلی فرق داره با اونی که  من عاشق چشم و ابروی این دختر نشدم فهمیدم نباید عاشق کسی باشم که با یه شماره دادن باهات رفاقت کرد من  ااسه ماه تلاش کردم با فاطمه دوست بشم درم در اومد تا باهاش دوست شدم بعد از سه ماه  این پا اون پا بعد از سه ماه هر صبح سر راه وایستادنش بعد از سه ماه دربدری تونستم باهاش دوست بشم البته هیچ کس نمیدونه حتئ به دوستاش هم نگفته به منم گفته به دوستات نگو میدونید واقا دختر نجیب و پاکی هست  به خاطر همین رفتم سراغ این ارزش داره میدونم  اگه خودم  گند نزنم از دستش نمیدم دعام کنید

 

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم

 

آب می‌خواهم ، سرابم می‌دهند عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

 

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناه بودم و دارم زدند

 

دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد ، داد شد

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 

عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است

 

در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستم، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

 

من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟

 

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش‌باورم گولم مزن!

 

من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن

 

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

 

من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!

 

وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

 

از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 

خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان

 

اینهمه خنجر، دل کس خون نشد این همه لیلی، کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام

 

عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

 

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

 

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |

 

یه دختری رو پیدا کردم البته از قبل میشناختم اسمش فاطمه دختر پاکیه واقا میشناسمش هم همسایمونه هم ازش خیلی میدونم مثلا میدونم با هیچ پسری تا الان دوست نبوده اگرم دسوت بوده الانه که من باهاش دوست شدم دختر پاک نجیب مومن و.... تصمیمم رو گرفتم اما یه مشکلی هست میگه پسر داییش دوسش داره اما پسرداییش  ازش بزرگتره خودش هم میگه از پسر داییش بدش میاداما این چیزا دردمو دوا نمیکنه تا بهش نرسم خاطرم جمع نمیشه دعام کنید از کلاس هم میاد یه نفر بد بهش نگاه میکنه فردا میرم ببینم کیه سعی میکنم با حرف تمومش کنم اما اگه نشد رگ سیدیم و غیرتم کار دستش میده بد جور منم که پایه ناموس باشه با لب و دهنم که نمیرم با تمام وجودم میرم دعا کنید به خیر بگذره فردا

نام من عشق است آيا می شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سرا پا می شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته هستم خسته، آيا می شناسيدم؟

راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزل هاي شما، آيا می شناسيدم؟

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

می شناسد چشم هايم چهره هاتان را

همچناني که شما ها مي شناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رود هاي روح دريا مي شناسيدم

اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

من همانم آشناي سال هاي دور

رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟


جمعه هشتم خرداد 1388 |

 

شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب

خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم

از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!

خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی

و لباس فقر بپوشی

و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی

زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟

خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی

تن خسته خویش را بر سایه دیواری

به خاک بسپاری

اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی

زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!

خداوندا اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده و دل خسته

تهی دست و زبان بسته

بسوی خانه باز آیی

زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی

تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت

بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت

مصلوب خواهی کرد

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

پدر با نورسته خویش گرم میگیرد

برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد

نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد

قدم ها در بستر فحشا می لغزد

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمیکردی

یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی

جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی

هرگز این سازها شادم نمیسازد

دگر آهم نمیگیرد

دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد

شب است و ماه میرقصد

ستاره نقره می پاشد

من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم

اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد

زین سپس جای وفا چو تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد

گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد

هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید

داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید

شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد

درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان

نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان

زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد

من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم

سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم

دست از دامن طناز رها خواهم کرد

خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم

بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم

خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد

زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ

آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان

تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران

کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد

هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود

انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود

تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد


جمعه هشتم خرداد 1388 |

 

تكیه بر جای خدا

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم

جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم

نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم

نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم

چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا كردم


سه شنبه پنجم خرداد 1388 |

 

من همان تنهای شب هستم همان که میگفت دوستم بدار شاید که فردایی نباشد اری همانم
همراه:09352809196
POYA_N_2007@YAHOO.COM

 

موضوعات

تصاویر عاشقانه

کارت پستال عاشقانه

داستان های عاشقانه

شعر های عاشقانه

اهنگ عاشقانه

کلیپ عاشقانه

اس ام اس عاشقانه

قالب وبلاگ عاشقانه

تم موبایل عاشقانه

ملودی عاشقانه موبایل

کد اهنگ عاشقانه

قالب وبلاگ عاشقانه

لینک باکس عاشقانه

فیلم های عاشقانه

کتابخانه(عاشقانه)

روان شناسی

طالع بینی

خوانواده و زندگی

 

پیوندهای روزانه

چگونه بفهمیم یک زن دوستمان دارد ...

متولدین تیر

متولدین خرداد

متولدین اردیبهشت

متولدین فروردین

محبت دو دوستی قسمت هشتم

محبت و دوستی قسمت ششم

تصاویر عاشقانه سری اول

راحله توی خونه نشسته بود و برای تماس دوست پسرش بار

یکی بود یکی نبود .

 

مطالب اخير

تفاوت عشق و هوس

جملات عاشقانه سری جدید

دیوان خیام

 
 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

......با همیم تا مال هم شیم .....

دختر تنها

رویاهای فرسوده

آخرین اخبار رسمی از طرف میرحسین موسوی

گوسفندها ادم میشوند!(محسن)

ترێفه ی مانگه شه و !!!

کاملترين دايره المعارف موبايل

انجمن دل و دلدار(انجمن همین وبلاگ)تالار گفتگو

دل و غم

پــرند

پی سی دانلود

عشق یا مرگ

راو و اسمک دان

سایت انجمن کشتی کج ایرانیان

دی

صبا رایانه

cyberlove

مجتبی

اوا

عشق و نفرت

برگی از رویا

انجمن شاعران مرده

اغاز عشق

امید رویای ناتمام

پایان عشق

بیا تو بهترینها

مطالب عشق

سالار عشق

بی تا بی همتا

عشق فقط عشق به خدا

پسر تنها

خورشید مشرقی

عاشقانه های صورتی

طلبه و درد دلش

پنجره ای به سوی خوشبختی

نقطه عشق

عاشقان دیوانه نیستند

یه تنها

GOOGLE

YAHOO

عشق ان است که به یادش باشی

قلب های پاک

اس ام اس هاي عاشقانه

در امتداد شب

پوچستان

به ياد او که فراموشم کرد

دانلود

هری پاتریستان

لبخنده خدا

دلباخته گی های کودکانه ام

سلطان عشق

msn

کلوب

ورزش

ستاره شب

عاشق شبگرد

نجواي پرستوها

دفتر عشق

alibazargane's Blog

ساحل ارام

gorbage's

مرا شمشیر زد گیتی ترا مشت

دنیای من

زندگی دوباره

شبگریه های عشق

سید محمد

ارش بهار نارنجی

تقدیر و زندگی

ساخت لوگوی رایگان تنها در 3 روز

گل سرخ شکسته

عاشق تنها

آواز تنهایی گیتار

ورود آقايون اکيدا ممنوع

مسافر عاشق

تصویر عشق

شقایق

هنوز به یادتم

:: بزرگترین مرجع آموزشی و دانود ایران ::

افق کور

صدای پای عشق

عاشقانه-شاعرانه

رویای پنهان

تالارهای گفتگو عاشقی

عشق من مادرم

تبادل لينک با همه - کلیپ موبایل

برای پویای من

توحید دانلود

قالب وبلاگ

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Weblog Themes By Pars Theme