دوستت دارم
مرا دریاب ای عشق که بی تو به پایان میرسم
تبدیل شدم به یه غول بیابونی دوستام بهم میگن پوریا چرا اینجوری شدی قبلا یه ادم دیگه ای بودم قبلا همه بهم میگفتن تختی البته ما یه تار گندیده تختی هم نمیشیم اما حالا شاید برد های پشت سر هم تو مسابقات مغرورم کرده شایدم....اماخدایا ازت خواهش میکنم نذار مغرو بشم
این هم جواب به نظر یه دوست قدیمی
نمیدونم چرا اینکارو کردم شاید فکر میکرد من کسی هستم که منو میشناسه حتئ تا خود سنندج هم رفتم این چند روزی که نبودم سنندج بودم من بچه تهرانم به خاطر تینا رفته بودم اگه دای میخونی اره به خاطر تو اومده بودم میپرسی چرا بهت دروغ گفتم من هزار بار بهت گفتم اسم من پوریا هست اما باورت نمیشد باید چیکار میکردم زا من تو ذهن خودت یکی دیگه رو ساخته بودی فکر میکردی بچه سنندج هستم و منو میشناسی ترسید بهت وب بدم ترسیدم ببینی من اونی که فکر میکنی که بچه سنندج هست و فکر میکنی منب اشم من نبوده باشم و جابخوری بگی اینکه اونی که من میشناسم نیست نخواستم نا امیدت کنم اونم تو اون شرایط اما نشستم فکر کردم دیدم دروغ تا کی تا کی دلت خوش باشه به اینکه فکر کنی من همونی هستم که فکر میکنی اما تینا دیگه وقته بیداریه یادته از اول بهت گفته بودم تورو خدا به کسی اعتماد نکن اما چیز هایی که به من گفتی تو دلم میمونه میدونی سینه من مثل قبریه که سنگ قبر داره اما روش ننوشته مرد یا زن سینه من قبرستونه به جان عزیزم قسم تو رو به بازی نگرفته بودم برام بازیچه نبودی برام سرگرم نبودی دوست داشتم اینو باور کن اما تو منو دوست نداشتی تو فکر میکردی من همونیم که تو فکر میکنی اما من پوریا هستم هزار بارم بهت گفتم اما باور نکردی منم نخواستم دلتو بشکونم خواستم کاری کنم که از منم نا امید نشی اما دیگه تا کی تا کی میتونم باهات اینجوری رابطه داشتم باشم اما بدون اگه گفتم بچه سنندج هستم و این حرفا دروغ بود از اولم بهت گفته بودم بچه تهرانم تو ذهنت یه فلش بک بزن به گذشته به حرفام حتئ شمارم رو هم بهت دادم سنندج همچین خطی داره اخه؟؟؟ به حرفام فکر کن البته دیگه نمیخوام باهات صحبت کنم کاری داشتی بای همین جاراستی بهت گفتم یه روزی منو میبیه اگه برات مهم هم نباشم بالاخره یه روز کارم اونورا میافته اون موقع میبینی من کیم چیکارم اصلا چی هستم تا حالا هم هیچ کس تو این بلاگ با من اینجور رفتار نکرده بود نظرت رو هم حذف نمیکنم هر چقد هم خواستی بیا اینجا فش بده هر کاری دلت میخواد بکن اما بدون سر کار نبودی به این حرفم که میگم سر کار نبودی فکر کن من بیخودی برای هیچ احدی وقت نیمذارم اینو یادت باشه فکر کن به حرفام یا حق
این هم جواب به نظر یه دوست قدیمی
نمیدونم چرا اینکارو کردم شاید فکر میکرد من کسی هستم که منو میشناسه حتئ تا خود سنندج هم رفتم این چند روزی که نبودم سنندج بودم من بچه تهرانم به خاطر تینا رفته بودم اگه دای میخونی اره به خاطر تو اومده بودم میپرسی چرا بهت دروغ گفتم من هزار بار بهت گفتم اسم من پوریا هست اما باورت نمیشد باید چیکار میکردم زا من تو ذهن خودت یکی دیگه رو ساخته بودی فکر میکردی بچه سنندج هستم و منو میشناسی ترسید بهت وب بدم ترسیدم ببینی من اونی که فکر میکنی که بچه سنندج هست و فکر میکنی منب اشم من نبوده باشم و جابخوری بگی اینکه اونی که من میشناسم نیست نخواستم نا امیدت کنم اونم تو اون شرایط اما نشستم فکر کردم دیدم دروغ تا کی تا کی دلت خوش باشه به اینکه فکر کنی من همونی هستم که فکر میکنی اما تینا دیگه وقته بیداریه یادته از اول بهت گفته بودم تورو خدا به کسی اعتماد نکن اما چیز هایی که به من گفتی تو دلم میمونه میدونی سینه من مثل قبریه که سنگ قبر داره اما روش ننوشته مرد یا زن سینه من قبرستونه به جان عزیزم قسم تو رو به بازی نگرفته بودم برام بازیچه نبودی برام سرگرم نبودی دوست داشتم اینو باور کن اما تو منو دوست نداشتی تو فکر میکردی من همونیم که تو فکر میکنی اما من پوریا هستم هزار بارم بهت گفتم اما باور نکردی منم نخواستم دلتو بشکونم خواستم کاری کنم که از منم نا امید نشی اما دیگه تا کی تا کی میتونم باهات اینجوری رابطه داشتم باشم اما بدون اگه گفتم بچه سنندج هستم و این حرفا دروغ بود از اولم بهت گفته بودم بچه تهرانم تو ذهنت یه فلش بک بزن به گذشته به حرفام حتئ شمارم رو هم بهت دادم سنندج همچین خطی داره اخه؟؟؟ به حرفام فکر کن البته دیگه نمیخوام باهات صحبت کنم کاری داشتی بای همین جاراستی بهت گفتم یه روزی منو میبیه اگه برات مهم هم نباشم بالاخره یه روز کارم اونورا میافته اون موقع میبینی من کیم چیکارم اصلا چی هستم تا حالا هم هیچ کس تو این بلاگ با من اینجور رفتار نکرده بود نظرت رو هم حذف نمیکنم هر چقد هم خواستی بیا اینجا فش بده هر کاری دلت میخواد بکن اما بدون سر کار نبودی به این حرفم که میگم سر کار نبودی فکر کن من بیخودی برای هیچ احدی وقت نیمذارم اینو یادت باشه فکر کن به حرفام یا حق
نوشته شده توسط تنهای شب
| لینک ثابت |
من با خودم چیکار کردم؟؟؟؟؟؟اخه چرا اینطوری شدم ؟؟؟؟؟نسبت به عشق سرد؟؟؟چرا به تینا دروغ گفتم ؟؟؟من بچه سنندج نیستم!!!من بچه تهرانم شهرری اونجا که دل مسافرا برای حضرت عبدوالعظیم پرمیزنه من حتئ به این وبلاگ هم رحم نکردم این وبلاگ رو از شخصی به عمومی تغیر دادم اما باز میخوام مثل اول بشه این وبلاگ دیگه شخصیه فقط برای خودم دیگه از عکس و اینا خبری نیست شعر های خودم رو میگم توش در و دل میکنم مثل گذشته ها پشیمونم تاسیس این وبلاگ به چهار سال پیش بر میگرده اما من حذف کردمش و دوباره زدمش اخه چرا حد اقل میدیدم چی کشیدم از عشق اما زا الان دوباره همون عشق منه قدیمه همون عنوان قدیم عشق من
خدا وندا..........!
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت
از اينجا از آنجا بودنت !
خداوندا............!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي............!؟ نمي گويي؟
خداوندا.........................
اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده ودل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي............ نمي گويي؟
خدا وندا..............
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي........؟ نمي گويي؟
خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را........!
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد
دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد.....
نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد.......
نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد............
اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد
خدايا گنبد صياد يعني چه ؟
فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟
اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي
و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و چرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است...........
خدا پوچ است.....
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است
خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي.......... !!!
عجب بي پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا..........
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
خداوندا................
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند
خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را......
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی
کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ......... !
خدا وندا..........!
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت
از اينجا از آنجا بودنت !
خداوندا............!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي............!؟ نمي گويي؟
خداوندا.........................
اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده ودل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي............ نمي گويي؟
خدا وندا..............
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي........؟ نمي گويي؟
خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را........!
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد
دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد.....
نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد.......
نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد............
اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد
خدايا گنبد صياد يعني چه ؟
فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟
اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي
و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و چرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است...........
خدا پوچ است.....
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است
خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي.......... !!!
عجب بي پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا..........
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
خداوندا................
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند
خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را......
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی
کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ......... !
نوشته شده توسط تنهای شب
| لینک ثابت |
