تبليغاتX
دوستت دارم
مهر مادری جمعه سی ام مرداد 1388 2:1

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو


برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو دوستت دارم

مادرت

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

جدیدترین شعرهای عاشقانه و غمناک سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 1:22

يك شعر تازه دارم ، شعري براي ديوار
شعري براي بختك ، شعري براي آوار
تا اين غبار مي مرد ، يك بار تا هميشه
بايد كه مي نوشتم ، شعري براي رگبار
اين شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط
روحي شبيه چيزي ، چيزي شبيه مردار
چيزي شبيه لعنت ، چيزي شبيه نفرين
چيزي شبيه نكبت ، چيزي شبيه ادبار
در بين خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه هاي باطل ،بن بست هاي انكار
تا مرز بي نهايت ، تصوير خستگي را
تكرار مي كنند اين ، آيينه هاي بيمار
عشقت هواي تازه است ، در اين قفس كه دارد
هر دفعه بوي تعليق ، هر لحظه رنگ تكرار
از عشق اگر نگيرم ، جان دوباره ،من نيز
حل مي شوم در اينان اين جرم هاي بيزار
بوي تو دارد اين باد ،وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسيم عيار

 

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو باراني است حرفش را نزن

آرزو داري كه ديگر برنگردم پيش تو
راهمان با اينكه طولاني است حرفش را نزن

دوست داري بشكني قلب پريشان مرا
دل شكستن كار آسانيست حرفش را نزن

عهد كردي با نگاه خسته‌اي محرم شوي
گر نگاه خستة ما نيست حرفش را نزن

خورده‌اي سوگند روزي عهد ما را بشكني
اين شكستن نامسلمانيست حرفش را نزن

حرف رفتن مي‌زني وقتي كه محتاج توأم
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

 

 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است*
*
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است


*
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست*
*
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
*

*
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست
*
*
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است
*

*
بنويسيد اگر شعري ازاو مانده بجاي
*
*
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است
*

*
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست
*
*
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
*

*
غزل هجرت من را بنويسيد همه جا
*
*
روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

 

 

مي روم خسته افسرده وزار*
*
سوي منزگه ويرانه ي خويش
*
*
مي برم به يادگاري از شما
*
*
دل شوريده وديوانه ي خويش
*
*
مي برم تا كه در آن نقطه ي دور
*
*
شستشويش دهم از رنگ نگاه
*
*
شستشويش دهم از لكه ي عشق
*
*
زين همه خواهش بي جا تباه
*
*
مي برم تا ز تو دورش سازم
*
*
زتو اي جلوه ي اميد محال
*
*
مي برم زنده بگورش سازم
*
*
تا از اين پس نكند ياد وصال
*
*
بخدا غنچه ي شادي بودم
*
*
دست عشق آمد واز شاخم چيد
*
*
شعله ي آه شدم ،صد افسوس
*
*
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
*
*
عاقبت بند سفر پايم بست
*
*
مي روم،خنده به لب،خونين دل
*
*
مي روم از دل من دست بدار
*
*
اي اميد عبث بي حاصل*

 

*شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد*
*
دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد
*

*
دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد*
*
دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد*


*
نشسته اي به اميد كه؟ گر بگير اي عشق*
*
هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد
*

*
تو اشتباه نكردي گناه آدم بود*
*
اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد*


*
من آشناي تو بودم ولي ندانستم*
*
غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد
*

*براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است
*
*
كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد*

 

 

یار من همسفر گرفت و عشق من بر باد رفت

یاد من از یاد بردوبا رقیبم شاد رفت

آن همه عشق و امید و عهد ها نابود شد

آن همه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت

با سرود آه من باز عروسی ساز کرد

با جهیزیه اشک من در خانه داماد رفت

باده سر مستی و شادی من برخاک ریخت

خوشه خوشبختی و امید من بر باد رفت

دلبری پیمان شکست و عاشقی از دردسوخت

مرغکی در دام ماند و شادمان صیاد رفت

آنکه افسون گری کرد این همه محشر گریخت

آنکه در عاشقی شکی کرد این چنین بیداد رفت

آن نهال نیک بختی آن درخت آرزو

آنکه در باغ رویا خوشتر از شمشاد رفت

آن عشق که با هستی من شد عجین

آن که مهرش تا ابد بر جان من افتاد رفت

گفتمش :{پس عشق من} با خنده گفت: {ای وای مرد}

گفتمش: {گفتمش پس یار من} گفت {ای وای رفت

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد ............ فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش می شود در غروب لحظه ها ......... لحظه ای دیدار را تمدید کرد )

(زندگی زیباست ای زیبا پرستان .................. زنده اندیشان به زیبای رسیدن)

(کاش می شد با تو تا خورشید رفت ................ یاد تو را در چشم مهتاب دید

غنچه های رنگ رنگ خنده را ................ از بهارسرخ لبهای تو دید

کاش می شود قصه ای مهر تورا ................ در کتاب زندگی افسانه کرد

 

تا نهال عشق را با اشک پروردیم ما
بر سپهر سرفرازی سر بر آوردیم ما
آبروی عشق را در چهر زرد ما نگر
روشنی بخش جهان از آتش دردیم ما
میگدازیم از شرار عشق و میبازیم جان
کم نکرده است این چنین سودا ، ولی کردیم ما

مستی ما را خماری نیست غیر از نیستی
سر خوش از صهبای درد عشق پروردیم ما
جان پاکیم و نداریم الــفــتی با خاکیان
چون زمین با خاکساری آسمان گردیم ما
بسته پیمان جان مابا آتش سوزان دل
گرچه خود افسرده چون خاکستر سردیم ما

از جوانی جز غباری نیست ما را در نظر
در پی این کاروان سر گشته چون گردیم ما
جان غم پرورد ما یکدم ندید آسودگی
عاشقان را کاروان سالار از این دردیم ما
شعر درد انگیز باشد آتش افروز جهان
شیوه ای شیواست "گلشن " اینکه آوردیم ما

 

 

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

حلقه یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 20:41

گفتم که تو به پای من نمیشینی یه خواستگار خوب بیاد میری یهو دیدم داره گریه میکنه منم گریم گرفت گفت من بی وفا نیستم و گوشی روگذاشت بهش زنگ زدم کلی بوق خورد برداشت صدای هق هقش رو شنیدم دیوونه شدم گریم گرفته بود نمیتونستم بهش بگم ببخشید مگه اشکم میذاشت خلصاه گفت پوریا نمیتونم صحبت کنم بهت زنگ میزنم با حالت هق هق و گریه ریختم بهم گفتم غلطی کردم بهش گفتم ها کاش نمیگفتم نه انگاری واقا مثل من عاشق شده خدایا...

ارمزو دیدمش حالت خوبی نداشت حالش گرفته بود اخم کرده بود رفتم سمتش گفتم عزیزم چی شده هیچی نگفت کلی اسرار رو اینا دیدم نمیگه گفتم جریان دیروز بهم نگاه کرد و با سر گفت اره یعنی نفهمیدی گفتم چرا من هم حال خوبی نداشتم اخه من فقط حقیقت رو گفتم گفت یعنی من بی وفام یعنی من رفیق نیمه راهم سوار ماشین شدیم دو ساعت براش توضیح دادم گفتم گلم الان دوستم داری از کجا معلوم ازم زده نشی یه نفر دیگه باید با اون ازدواج کنی و در کنار اون منو از یاد میبری و من داغون میشم گفت پوریا به خدا به اندازه افی دیروز گریه کردم سرم رو انداختم پایین هیچی نگفتم

یه متن بهم داد با این نوشته از وبلاگ خودم هم برداشته

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید اه عاشق زود گیرد دامن معشوق را موهای بدنم سیخ شد...

رفتم باشگاه اونم رفت کلاس زبان بعد که باشگاه تموم شد اومدم نشستم تو ماشین بعد دیدم داره میاد از ماشین پیاده شدم رفتم سمتش تومحلمون بودیم رفتیم پشت ساختمان سپاه داشتیم صحبت میکردیم که روش رو برگردوند گفتم چی شد گفت زنه کیه داره از پنجره نگاه میکنه برگشتم دیدم یا علی یکدوم از خانم جلسه ای های هیئته اخه من یه هیئت راه انداختم که هم زنها هستن هم مردا شب های جمعه زیارت عاشورا داریم این هم یکی از خانم جلسه ای های خانم هاست داشت منو نگاه میکرد من هم سید اینا هر سال عید غدیر میانخونه ما خلاصه دیگه ابروم رفت عشق یعنی در جهان رسوا شدن ....

فاطمه حلقه دستش رو در اورد گفت دستت کن گفتم چرا گفت دستت کن ببینم اندازه دستت هست یا نه انداختم تو انگشتری دست چپم دیدم در نمیاد گفت در بیار گفتم نمیاد که دست و خون افتاد تا در اومد خونش رو پاک کردم گفت پاک نکن بده دادم بهش گفت میخوام برات حلقه بگیرم گفتم من باید بگیرم گفت نه میخوام برات بگیرم یه شماره بزرگترش رو میگیرم گفتم خیلی دوست دارم اونم گفت من هم همینطور روز خوبی بود در کل...

اما تا وقتی که با هم ازدواج نکنیم اروم نمیشم

تبسم جان گوشیم باز خراب شد این دیگه گوشی نمیشه باید برم درستش کنم یهو خاموش میشه

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

نظرتون راجع به عشق چیه سه شنبه بیستم مرداد 1388 0:57
امروز اومدم فقط بگم نظرتونرو راجع به دوست داشتن و عشق بگید
نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

تک بیتی های ناب یکشنبه هجدهم مرداد 1388 21:48
بد بختی رو میبینید من چقد بیچاره هستم میالم اینجا اموزش عاشق تر کردن میدم عشقم میالد یاد میگیره رو خودم استفاده میکنه گفته بودم هرچقدر دست نیافتنی تر عزیز تر 3 روز پیش که زنگ زد گفت رفتم وبت رو دیدم  کلی استفاده من موندم اخه تو چه استفاده ای میتونی بکنی داره دست نیافتنی میکنه خودشو بد بختی رو میبینید تو رو خدا بی خیال تبسم جان کجایی گلم خوبی عزیزم سعی کن تو این وشعیت تنها نباشی که یادش بیافتی افسردت نکنه با دوستات بیشتر باش فیلم زیاد ببین ذهنت رو مشغول کن بذا فراموش بشه میدونم سخته اما اینو همیشه یادت باشه تو این چند هزار سال دو سه تا عاشق داشتیم  لیلی و مجنون فرهاد عاشق واقعی کمه  خیلی کم اگه دانشجو هستی فقط به درست فکر کن  خودت رو قوی کن دنیا شده پول اینا رو خودت بهتر میدونی ابجی این حقیقته اکثره پسرا نامردن 1000تا دوست دختر دارن اکثر دخترا هم بی وفا هستن اگه در عین حال با دو نفر رابطه نداشته باشن فکرشون اینه ک فردا پس فردا با اولی بهم بزنن برن یا یکی دیگه این شده واقعیت دختر مثل تو کم پیدا میشه قدر خودت رو بدون صبر کن کسی پیدا بشه که قدرت رو بدونه راستی ابجی نگفتی کجای این دنیا زندگی میکنی ؟

امروز اومدم یه سری تک بیتی بذارم براتون

گفتي که چه شد قاعده مهر ومحبت

رسم کهني بود به عهد تو برافتاد

 

تکيه بر عهد تو کرديم و نمي دانستيم

کانچه نزد تو حقير است همان ميثاق است

 

ترک ما کردي برو هم صحبت اغيار باش

يار ما چون نيستي با هرکه خواهي يار باش

 

اسرار غمش گفتم در سينه نهان دارم

رسواي جهانم کرد اين رنگ پريدنها

 

تيشه فرهاد اگر در عشق شيرين کوه کند

من به مژگان کوه را زير و زبر خواهم نمود

 

گر چه مي دانم نمي آيي ولي هردم زشوق

 

سوي در مي آيم و هر سو نگاهي مي کنم

 

اندکي پيش تو گفتم غم دل ترسيدم

 

که دل آزرده شوي ورنه سخن بسيار است

 

موج این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برسد



نه به خاک در بسودم نه به سنگش آزمودم
به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت



به تکلم به خموشی به تبسم به نگاه
می توان برد به هر شیوه دل آسان ازمن

 

 

در چنین عهدی که نزدیکان ز هم دوری کنند

یار غم بین که از من یک نفس هم دور نیست

 

سوختم از تشنگی ای کاش باران می گرفت

در من این احساس بار آور شدن جان می گرفت

 

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

 

 

نیست درد عشق تو چون من درد پرورد دگر

اینکه دردم را نمی دانی بود در دگر

 

هرکه را دیدم به راز عشق محرم ساختم

خویش را در عاشقی رسوای عالم ساختم

 

نا مرادی در حهان باید ز شمع آموختن

سوخت خود را و بزم دیگران افروختن

 

از شمع سه گونه کار می آموزم

می گریم و می گدازم و می سوزم

 

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر همان روز که ما پیر شدیم

 

شیوه مردان نباشد عشق پنهان باختن

کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن

 

این شکایت نامه نامهربانی های توست

آنچه دیدم از جدایی ها جدا خواهم نوشت

 

خوبی از اندازه بیرون میبری انصاف نیست

دشمن جان بودن و شیرین تر از جان زیستن

 

هیچ دردی بدتر از عافیت دائم نیست

تلخی تازه به از قند مکرر باشد

 

سر سبزی گلشن بود از همت اشکم

یک برگ چمن نیست که شرمنده من نیست

 

بیستون سفت ولی تا چه کند با دل شیرین

کاین نه کوهیست که از تیشه فرهاد بترسد

 

تا گوشه ی چشمی به من آن سیم تن انداخت

خوبان جهان را همه از چشم من انداخت

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

 

غیرتم بین که برآرنده ی حاجات هنوز

از لبم نام تو هنگام دعا نشنید ست

 

نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویش

مبادا بوی او گیرد گل و غیری کند بویش

 

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار.

 

 

گویند دل به آن مه نامهربان مده

دل آن زمان ربود که نامهربان نبود.

 

با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی

شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلالها

 

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

 شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست؟

 

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید تا مگر لطف شما پیش نهد گامی چند

 

ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش

............................

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
همت در این عمل طلب از می فروش کن

 

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کزد

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را (مولانا

 

از كوزه بی می می بی شیشه طلب كن

حق را ز دل خالی از اندیشه طلب كن

 

 

 

کپی بدون ذکر منبع مجاز است

 

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

ائین دلبری پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 0:40
اول از همه سلام به دوستان عزیز تبسم عزیزم ببخشید که ادامه پاسخ تون رو نذاشتم باید با دوستم در این باره مشورت کنم اونوقت نظر جفتمون رو برات میفرستم

سلام گرم به گل عزیز و مهربونم تبسم عزیزم میدونم  دنیا وفا نداره سخته اما گلم فراموشش کن مطمئن باش ارزش نداره لایق تو نیست گلم خیلی ها تو زندگی ادم میان و میرن اما ای کاش ادم دل نبنده به اینجور ادم ها هرکس هم دل بشکنه خدا جوابشو میده تو حلالش کنی خدا ولش نمیکنه قلب ادما خونه خداست خونه خدا رو لرزونده سرش میاد همونجور که سره سارا اومد گلم میدونم سخته اما باید فراموش کرد فراموشش کن گلم اگه درس میخونی درس بخون پاک زندگی کن اگه من رو قبول داری دیگه با هیچ پسری رابطه عاطفی برقرار نکن به خداوندی خدا من هم جنس های خودمو میشناسم به روح پدرم قسم دوستای خودم رو برات تعریف می کنم وقتی با دختری رابطه برقرار میکنن درست نیست بگم اما میگم بیشتر فکرشون اینه که چه جوری با طرف رابطه جنسی برقرار کنن ۱۰۰۰تا یکی رابطه شون معنوی و عاطفیه من بودم تو جمع این جور ادما حتئ صمیمی ترین دوستم به قول خودش عاشقه دختر داییشه دختر داییش هم دوسش داره اما دوستم تهران و اونا خرم اباد دوستم هم که ۱۰۰تا دوست دختر داره بهش میگم تو اونو دوست داری چرا اخه دنبال دخترا میری میگه برم ولی فقط اونو دوست دارم گفتم راضی هستی اونم با صد تا پسر دوست باشه اصلا با یه نفر میگه میکشمش تبسم تو تاریخ مگه چند تا مجنون داشتیم چند تا فرهاد نمیخوام دم از عاشقی بزنم نیومدم هم بگم جنون دارم یا عاقلم عاشق زندگیش رو برای معشوقش میده منی که اهل منطق بودم عشق دیوونم کرد به خدا اولین نامه ای که برای فاطمه نوشتم دستم رو با تیغ بریدم و با خونم نوشتم اگه تو به من نخندی میدونم خیلی ها بهم میخندن دیوونه خنده داره دیگه جلوش رو گرفتم که بهش بدم نشونش دادم گفت با خونه؟؟با تعجب... گفتم اره گفت مرغ کشتی استین کوتاه تنم بود گفتم خونه خودمه باورش نشد یه نگاه به دستم کرد بازوم رو دید گفت به خدا دیوونه ای بازم راضی نشد با من دوست بشه تا روزی که باهاش دوست بشم چندماه طول کشید هر شب دستم رو با تیغ میزدم و تو دفتر براش مینوشتم روانیم نه؟؟؟اسم دفتر رو گذاشتم جنون نامه...سر گیجه های شدید گرفته بودم...رفتم دکتر گفت چیکار کردی با خودت کم خون شدی بازوی سمت راستم رو دید گفت اینا چیه البته خیلی بزرگ نیست به اندازه بند انگشت اما همون گوشت اظافه اورده عمیق میبریدم الان فقط استین بلند تنم میکنم به خدا عشق دیوونگیه به من گفتن عاشق سارا شدی با دلت عاشق شدی عقل تو دست دلت نده با عقلت عاشق کسی شو... با عقل و منطق عاشق شدیم ببین چی شد

تو رو خدا به هیچ کس اعتمادنکن همه خوب نیستن....راستی داداش کوچیکتم من ۱۸سالم تموم شده رفتم۱۹


بریم سراغ مطلب جدید در ابطه با ائین دلبری هست دلبری که میدونید چیه ۱۰۰۰بار گفتم و میگم هر چقدر دست نیافتنی تر عزیز تر

 

اطمينان از در دسترس بودن هميشگي طرف رابطه باعث دلزدگي مي‌شود. آسودگي در ِ تخيل را مي‌گذارد و عشق هرگز بدون تخيل شكل نمي‌گيرد چطور ممكن است عشق بتواند كسي را گرفتار كند كه مطمئن است هر لحظه‌اي كه اراده كند مي‌تواند صداي معشوق يا معشوقه‌اش را بشنود؟! آدمي كه طرف رابطه‌اش را به اين آساني دم‌دست داشته باشد نه تنها عاشق نمي‌شود بلكه ملال ِ ناگزير ِ اينگونه روابط روز به روز بيشتر دامن‌گيرش مي‌شود.
توصيه‌ام براي شما ــ مخصوصا آنهايي كه در "رابطه" سبك‌تر و ضعيف‌تر هستند ــ اين است كه در بعضي ساعات روز موبايل‌تان را خاموش كنيد. مخصوصا ساعاتي كه احتمال تماس طرف رابطه بيشتر است. بگذاريد با صداي «دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است» كمي تخيل‌اش به كار بيافتد: «ببيني جانور كجاست... با چه كسي است كه تلفنش را خاموش كرده؟!» بعد برايش توضيح بدهيد. نه چندان مفصل و نه اينكه: «شارژ گوشي تمام شده بود.» مثلا بگوئيد مشغول كاري بوديد... از همين بهانه‌هاي مشخص بهانه.
توصيه ديگري كه درباره استفاده از موبايل در عاشق (يا عاشق‌تر) ‌كردن طرف مقابل دارم اين است كه هميشه با لحن "منتظر" پاسخ تلفنش را ندهيد. گاهي وانمود كنيد كه از شنيدن صدايش غافلگير شده‌ايد و و حالا در موقعيتي هستيد كه نمي‌توانيد راحت با او صحبت كنيد... با لحن معذب و رسمي جوابش را بدهيد و ادامه مكالمه را موكول كنيد به بعد. تا "بعد" فرا برسد تخيل هم بي‌كار نمي‌نشيند و اين بعد هرچه طولاني‌تر باشد (حتي تا زمان تماس مجدد او) كارايي‌اش براي تحريك تخيل طرف مقابل بيشتر مي‌شود.
نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

باسلام به دوستان عزیزم  ابجی تبسم  گلم،رها،دلسپردگان و طاهره عزیز

تبسم جان خوبی گلم کار درستی میکنی عزیزم تو منگنه نذارش سعی کن تشنش کنی اینو یادت باشه هرچه دست نیافتنی تر عزیز تر و دوست داشتنی تر یادت باشه پسرا دنبال دختری هستن که دست نیافتنی باشه گلم هواست رو خوب جمع کن حالا تو پست های بعد یه سری مطالب درباره ائیین دلبری میذارم برات عزیزم

رها جان حالتون خوبه عزیزم من سوالی ندیدم فقط فهمیدم داستان چه طور بوده اگه میشه واضح تر بپرسید

دوست عزیزم با اسم مستعار دلسپردگان گلم  گفته بودی چرا از غم مینویسم من که هنوز به عشقم نرسیدم نمیتونم اروم باشم

گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ

غم با تمام دلبریش میبرد دلم

 

 

طاهره عزیزم ازدواج کجا بود هنوز درسم مونده جیب خالی باید حالا خالا ها بشینیم .بی غرور نشستم دلم رو صاف کردم گفتم خدا گله نمیکنم که سارا چرا به من خیانت کرد چرا منو شکست نفرینش هم نمیکنم خودت که منو میشناسی  دارم از تنهایی داغون میشم یکی مثل خودم میخوام خودت که میدونی عزیز یه همنفس یه همزبون یه همدرد یکی مثل خودم خواستم ازش دمش گرم داد


 غمناکترین شعرهای عاشقانه

غروب در نفس  گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم  امشب شکسته خواهد شد

وسفره ای ، که  تهی بود بسته خواهد شد

همان غریبه که قلک نداشت  خواهد رفت

وکودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

 وسفره ام -که نبود از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بناها نشان دست من است

 اگر به لطف و اگر قهر میشناسندم

تمام مردم این شهر میشناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد

چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست

چگونه آه ! فرار برادرم آنجاست

شکسته میگذرم امشب از کنار شما

وشرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم

توزخم دیدی اگر تازیانه من خوردم

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت...

 


ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

 


به روز مرگ از تابوت من غوغا بپا خیزد

چه سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد8


تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم كسی این لحظه های ناآشنا

وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو ,

تو که از گریه های پنهانی من باخبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت لحظه هایم پر می کند

 


      

بنازم غیرت غم را        دمی نگذاشت تنهایم

 

 

گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ

غم با تمام دلبریش میبرد دلم

 


خسته ام انگار یک عمرست تنها مانده ام

غرق تابوتی از آجر بوده ام جا مانده ام

پیش چشم کور این آئینه ها آخر شکست

خرده هائی از وجودم آنچه بر جا مانده ام

بوی غربت از صدای خنده ی لب می چکد

طعمی از سردی نموری باز اما مانده ام

یک نفر من را از این سردرگمی بیرون کند

خوب دنبالم بگردد رفته ام یا مانده ام

سردی این کاغذ برفی چه کشدارست و گس

کوله بارم را نبستم لنگ امضا مانده ام

عاقبت آخر شد اما این معما حل نشد

من جسد بودم چرا دور از کفن ها مانده ام؟

 

دیر گاهیست که تنها شده ام

                                   قصه غربت صحرا شده ام

                                                                 وسعت درد فقط سهم من است

   باز هم قسمت غم ها شده ام

                                   دگر ایینه ز من بی خبر است

                                                                  که اسیر شب یلدا شده ام

   من که بی تاب شقایق بودم

                                   همدم سردی یخ ها شده ام

                                                                    کاش چشمان مرا خاک کنید

   

                     تا نبینم که چه تنها شده ام ........................ .

 

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

شعر عاشقانه غمناک یکشنبه چهارم مرداد 1388 23:37
باز هم سلام به دوستان گل و مثل همیشه یک سلام مخصوص به عزیز دلم تبسم جان .تبسم عزیز بهش نگو دوستش داری  ممکنه داغونت کنه من هم جنس های خودمو میشناسم صبر کن بهشفرصت بده بذا دوباره سعی کنه خوب بشه امتحانش کن اما تو هم مهربون باش نه به حدی که سو استفاده کنه خودت بهتر میدونی چیکار کنی فقط بهش نگو دوستش داری  توکل کن به خدا...عزیزم به خدا وقت نمی کنم گوشیم رو درست کنم فاطمه هم شکایت میکنه مجوره زنگ بزنه خونه خونه هم که نیستم همش باشگاه  هستم اما در اولین فرصت میرم میدم درستش کنن  تبسم عزیز هر وقت خواستی بیا وبلاگ خودته اصلا مگه ما باهم خواهر برادر نشدیم پس رودرواسی رو هم بذار کنار

بریم سراغ دوستان دیگه عزیزان امروز هم اومدم یه سری شعر عاشقانه غمناک که تو دفتر شعر خودم هم هست بذارم و برم

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی ؟

 

 

 

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

 

 


شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم

 

 

 

به دل فریادها دارم

دلم دریای حسرت ، کوه مشکلهاست

زبانم چون کویری خالی از واژه

قلم در دستهای من ، نمی چرخد

به دل فریادها دارم

شکایتها از این تکرار بی پایان

از این تکرار اندوهی

 که سکنی کرده در سر تاسر قلبم

و پی در پی

زند چنگ و نوازد  قطعه ی غم را

و من عمریست میرقصم

به این آوای حزن انگیز

سراغم را نگیر و دور شو از من

من از دنیای تو دورم

تو پاک و روشن و شادی و من

به غصه مجبورم

من از آینده از خورشید محرومم

به جرمی که نمی دانم

من به حبس  ابد در خویش

محکومم ....

 

 

 

 

 

 

 

خواستم شرح غم دل بنویسم به قلم

 

آتشی در قلم افتاد که طومار بسوخت

 

 

 

مرا اینگونه باور کن...

 کمی تنها ، کمی بی کس 

 کمی از یادها رفته...

 خدا هم ترک ما کرده 

 خدا دیگر کجا رفته...؟!

 نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

که شاید هم به جرم آن 

 غریبی و جدایی هست..؟؟؟

 

 

 

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید

                آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

 

 

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را

 

چندان امان نداد که شب را سحر کند

 

 

شمع گیرم که پس کشتن پروانه گریست

                                 قاتل از گریه بیجا گنهش پاک نشد

 

نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را 

به زحمت جغد پیدا می کند ویرانه ی ما را 

از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم 

چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را   

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |

شنبه سوم مرداد 1388 15:4
سلام دوستان و سلام مخصوص به ابجی گلم تبسم عزیز تبسم جان خیلی خوشحال میشم چون من هم خواهر ندارم تبسم عزیز من یک شکست عشقی داشتم بد جوری داغون شدم جریان سارا البته تمام پست های مربوط به اون رو پاک کردم  فاطمه دوروز پیش زنگ  زد کلی صحبت وکردیم بعد چند وقت گفت میخوام یه چیزی بهت بگم گفتم چی گفت ولش کن بعدا میگم گفتم یعنی روی منو زمینی میندازی مکث کرد و گفت دوستت دارم اونم کی فاطمه  دختر مهربونیه اما همش سربه سرم میذاره میگه دوست دارم حرصت بدم میگم مگه من دشمنتم  میگه  نه دوست دارم من همیشه کوتاه میام البته بحث نمیکنیما شوخی کلا بگم وقتی که شکست خوردم  به خدا گفتم خدا جون خودت که میدونی من چه جوریم یکی مثل خودم رو برام بفرست قسمش دادم به بزرگیش همون هم شد چیزهایی که تو وجود فاطمه هست تو من هم هست غرور بین ما معنی نداره خوده خودمه در رابطه با سارا این حس رو نداشتم اما همه جوره احساس میکنم نیمه گمشدمو پیدا کردم با پدرش هم که صحبت کردم پدرش هم با اون صحبت کرده گفته درستون رو بخونید براتون یه کاری میکنم ....همه چیز داره درست میشه از خدا بخواه یکی مثل خودت نه بیشتر نه کمتر مثل خودت خوب مهربون با وفا برات بفرسته به خدا خدا به حرفت گوش میده تو هم به حرف خدا گوش بده...من فعلا گوشی ندارم اما شماره منو داشته باش گوشی رو درست کردم بهت میگم دوست داشتی تماس بگیر ۰۹۳۵۲۸۰۹۱۹۶

............................................................................

دوستان امروز اومدم یه سری شعرعاشقانه غمناک براتون بذارم و برم

 

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من....

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
گرنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

 

ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند

صد شربت شیرین ز لبت خسته دلان را
نزدیک لب آرندو  چشیدن نگذارند

گفتم شنود مژده ی دیدار تو گوشم
آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند

بخشای بر آن مرغ که خونین گه بسمل
ببرند سرش را و تپیدن نگذارند

 

 

 

 

 

به تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
کام تو نوش و دلت گلگون باد
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی
روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست

 یار دیرینه من درد و غم رسواییست
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست

ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست...
کاش میشد که من از عشق حذر میکردم

 یا که با این زندگی سوخته سر میکردم
ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی

 زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟
من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم

 بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی

به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟
کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید

کاش این دهر دو رو بخت مرا برمی چید
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست

 تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش
دیگر ای باد صبا دست زبختم بردار
خبر از یار نیار...
دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غم زسرم دور شود
ولی انگار نشد
بگو ای دوست چرا دور نشد؟

 

 

 

 

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

 

 

 

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من....

 

 

 

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبك شب
من به هر سو می دوم ، گریان
گریان ازین بیداد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می كنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه می داند كه بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
وای ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

 

 

 

 

نوشته شده توسط تنهای شب  | لینک ثابت |