دیروز بعد از چند ماه یکی از دوتانم رو دیدم اسمش علی پسر خوبیه خلاصه در حین صحبت کردن بودم که فاطمه از کلاس اومد گفتم علی اینو میبینی عشق منه گفت پوریا میشناسمش دختر خوبیه ازش پرسیدم گفتم به نظرت چه جوردختریه بهم خیانت میکنه یا نه گفت خودت که بهتر میشناسیش دختر متین و خوبیه اهل رفیق بازی و این حرفا نیست خاطرت جمع داداش بهت وفاداره فقط یه چیزی پرسیدم علی چه چیزی گفت ولش کن گفتم بگو دیگه با کلی اسرار و اینا گفت قبل از تو فقط با یکی دوست بوده تنم سرد شد گفت فکر بد نکن دربارش همونیه که تو میخوای گفتم یعنی چی با یکی دوست بوده گفت با محمد گفتم اااا چرا ما نفهمیدیم گفت همین دیگه محمد پارسال به سرش میزنه من باید با این دوست بشم و میافته دنبالش محمد بعد هشت ماه باهاش رفیق میشه اونم فقط تماس تلفنی دختره هم عاشق محمد میشه اما محمد میره با یه دختره دیگه و اینو داغون میکنه دختره هی زنگ میزنه اخه چرا با من این کارو میکنی تو که این همه دنبال من بودی چرا اخه محمد هم قطع میکنه پرسیدم رابطه شون چه جوری بوده علی من میدونم این پاک تر از این حرفاست علی گفت خاطرت جمع رابطه شون فقط و فقط تلفنی بوده یه موقعی هایی هم محمد توبیرون باهاش حرف میزد حتئ دستاشون یک بار هم بهم نخورده پرسیدم بعدش چی گفت بعدشم فاطمه به محمد گفت بعد از تو با هیچ کس دوست نمیشم اما حالا که با تو شده گفتم علی من عاشقشم بابام در اومد تا بهش برسم پدرمو در اورد گفت حالا نظرت راجع به اون عوض نشده که نه گفتم نه هنوزم دوسش دارم حتئ الان بیشتر بهش محبت میکنم چون مثل خودم شکست رو تجربه کرده بابای محمد روهم در میارم به فاطمه هم هیچی نمیگم انگار نه انگار اصلا مگه من چیزی میدونم خندید و هیچی نگفت
نوشته شده توسط تنهای شب
| لینک ثابت |

